اين روزها بيش تر از هرچيز به يك گوش ِ بي چشم و دهان نياز پيدا كرده ام ... روزهايي ست كه به شدت نياز پيدا كرده ام گفتن را اما بغض اين قلم انگار نمي شكند ... واژه هايم هنوز از انتهاي تاريك ذهنم بيرون نيامده و به نوك ِ قلم نرسيده تبخير مي شوند ... انگار آن گوشه ي تاريك و مرطوب امن ترين جاي ِ ممكن است ... مي ترسم ؟ نه ... اين روزها فقط با خودم راه مي روم ، فكر مي كنم ، راه مي روم ، فكر .... وقتي كه شيطان از من مي گريزد چقدر شبيه خودم مي شوم ، شبيه همان كسي كه وقتي در چشمانش خيره مي شدي ، ميلي غريب و دور تمام وجودت را مي گرفت و بعد ... و بعد يادم مي آيد كه هردو مرده ايم ... تو نفس نمي كشي اما من نفس نفس ، بودن را تقرير مي كنم ... كاش چيزي بود تا از وسوسه ي تاريكي بر مي گرداند مرا
.
.
.
نشسته ام ميان ِ اتاقم ... انبوه كاغذها و كتاب ها و فيلم ها و شيشه هاي خالي مشروب و سيگار ... فكر مي كنم سيگار و مشروب كه انگار نماد فلسفه دانستن و پرچم روشنفكري خيلي ها شده اند اين روزها، براي من چه قدر عجيب اند ... انگار تمام نوستالژي هايم وقتي مست مي كنم و سيگار مي كشم مثل سوزن در تمام بدنم فرو مي روند ... جايشان درد مي گيرد اما خوب است ، بازهم ... درد مي گيرد اما خوب است .... بگذريم ... به ياد چند شب پيش مي افتم . خيابان بود . شب بود . شلوغ بود . دختركي آكاردئون به دست ايستاده بود ... هوا گرم بود ... دخترك صدايش را در فضا رها كرده بود ... عاشق چشمات شدم / دلمو به روياهات دادم/ رفتي و پا گذاشتي ... ... صداي دخترك ميان همهمه ي شلوغي و ماشين ها گم شد ... ادامه اش شنيده نمي شد ... صدايش برايم ماند ... خواستم براي غم ِ صدايش فلسفه ببافم .. پشيمان شدم ...
سرم را برمي گردانم ، دوباره هواسم به اتاق جمع مي شود ، وسط اتاق دراز مي كشم و به سقف كنيتكس زل ميزنم ... شكل هاي جور واجوري روي سقف براي خودم ساخته ام ... مرد ِ دلتنگ ، درخت بي ريشه ، گرگ ... حس مي كنم چيزي روي دستم راه مي رود ... دستم را بالا مي آورم و مورچه رويش را بر مي دارم ، با خودم فكر مي كنم چندوقت است مورچه نديده ام ؟؟؟! مي گويم "سلام پسر ، انگار جائي براي رفتن داري" و آرام بر زمينش مي گذارم تا به راهش ادامه دهد ... راستي جائي براي رفتن داري ؟!؟
.
.
پ ن 1 : من فردا با سه نفر توی سه میدان مختلف شهر قرار دارم ... بیا به زبان خوش بفهمانم زندگی هنوز آنقدر سر و ته دارد که فقط دو تا بهانه بتراشم، بروم ببینم اولی میفهمد چه مرگم است این همه هار شده ام ، یا دومی چقدر می خواهد بدهد برای یک نقشه ي بي سر و ته ، یا سومی را چطور باید خرفهم كنم كه دنيا ارزش اين همه جدي گرفتن را ندارد ... یا اصلا هر کدام که تو صلاح بدانی
پ ن 2 : نوشته هاي من هيچ وقت از تئوري تكامل داروين پيروي نكردند
پ ن 3 : عزيزم تو که لالايی بلدی پس چرا نميای با من بخوابی؟
پ ن 4 : مادرم چيزی شبيه ققنوس است .مي تواند 500 سال پشت سر هم درباره پيش پا افتاده ترين مساله ممکن غر
پ ن 5 : يادم نيست از درخت ممنوع چيزی کش رفتيم يا فرشته ای را در درياچه شير ديد زديم ... فرود آمدن چکش طلايی خدا و پايان دادرسی را ولی خوب يادم هست....فردا شبش من در شکم مادرت بودم و تو در شکم مادرم .... چقدر دلم برايت تنگ شده.
پ ن 6 : برای منی که به خنده های هيستريک و بسته شدن دستام به چار طرف تخت معتاد شدم چه نسخه ای میپيچی ؟!؟
پ ن 7 : حماقت چيزی شبيه دندان درد است با اين تفاوت که مسری است و درد ندارد!
پ ن 8 : دخترک يک آفتاب پرست احمق است که نيش ميزند ....هيچ آفتاب پرست احمقی نمي تواند من را از تنهايی بترساند.
پ ن 9 :مثلا من: اين يارو پسره کيه بغلت کرده تو عکس!؟
مثلا تو: اين چيزه..احمده ديگه..داداش بزرگمه..الان رفته خارج.
(يه کم بعدش)
مثلا من: ....
مثلا تو : ... .. .
مثلا من : .... .... . .
مثلا تو: احمد ...جووون ... احمد .. اوم ... اوه ....اوم !
پ ن 10 : كاش ماه بالاي سرم مهتاب مي خواند
